خدایا اگر بنده ای بد کارم ٬ شوق رحمت دارم
بیقرارم
چقدر سخت است زندگی برای گلی که از شکوفایی خندان نیست و آرزویش پرپر شدن است٬روزگار این است٬آمدن برای رفتن٬بودن برای فرسودن و زندگی برای مرگ.حکایت غریبی است این زندگی٬ حکایت غریبی است این روزگار و از همه غریبترانتظار. . .
در این دنیای وحشتزا ٬ چه کابوسی بود بودن
چه کابوسی بود ماندن ٬ به دل افسوس و فرسودن
ندیدن یک بهاری را ٬ که گل از تازگی خندد
تمام عمر خود را دل ٬ به پرپر گشتنش بندد
عجب دنیای بی رحمی ٬ سراسر دشنه و خنجر
همه آماده ی پیکار ٬ به کشتن های درد آور
جهان را تیرگی آمد ٬ نیامد او که می آید
به هر جمعه که می آید ٬ بگویم آید او شاید
مگر جرمم چه بود آخر ٬ که دیدارش میسر نیست
که این دردست در سینه ٬ ندانم دل اسیر کیست
خدایا حکمت آخر چیست ٬ که دنیااین چنین دون است
که کی می آید آن دلدار ٬ که گیرد از غریبان دست
دلم دریاچه ی خون شد ٬ به جانم یک نفس هم نیست
ندارم آرزو جز مرگ ٬ خدایا حکمت آخر چیست؟
شاعردریا



