خوبان همه میمیرند...
از غم رفتن يك دوست دلم باز شكست
سايه ي رنگ سياهي به سرم باز نشست
غم مسعود دل شاعر دريا را كشت
آن رفيقي كه چه زود آمد و زود رفت ز دست
اي دريغ از گذرعمر كه زود است و سريع
لعن من بر سر دنيا كه چه دون است و چه پست
نكنم كفر خدا يا ز سر حكمت پر رحمت تو
غم ايام ، ره شكر به درگاه كريمم را بست
من شنيدم كه خدا گفت چنين مضموني
هر كه من عاشق اويم ، بكشم او را مست
بعد از اين با غم ايام از آن صبر كنم
كه خدا هر نفسي عاشق مسعود من است
شاعردریا

سلام دوستان عزيزدوستان عزیز ممنون از دعای شما ٬ حال ددوستم خیلی از قبل بهتره![]()
(۲۲/۷/۸۸)
خدایا چرا بازی سرنوشت
چنین روزگاری برایم نوشت
من خاکی از خاک مینو سرشت
رسیدم به دوزخ به جای بهشت؟؟؟
خدایا عاشم کردی لایقم نکردی ٬ آوردی اما نبردی ٬ کاش عاشقم بودی تا آنجا بودم که سهمم تو بودی و تو و فقط تو که تو خود گفتی هر کس را عاشقش باشم او را می کشم و هر کس را من کشتم خود دیه ی او هستم...
دریغا که زیباتر از مرگ نیست
به باغ بهاران دگر برگ نیست
سراسر همه کوی و برزن غم است
جهان غرق در فتنه و ماتم است
نه یاران دگر عشق دانند که چیست
نه دانند که این تیره بختی ز چیست
در این غم سرا کس شقایق ندید
کسی در جهان قلب عاشق ندید
دگر شعر بازیچه ی دست شد
دل شاعر از رنگ و نیرنگی اش پست شد
همه شاعران رنگ دنیا شدند
به رنگ دورنگی چه زیبا شدند
زمانی به شاعر قلم تیشه بود
همه کوه دل کندنش پیشه بود
دگر شعر یک واژه ی بازی است
که این شعر نیست ٬ قافیه سازی است
کنون مرگ بر من که این سان شدم
که خالی ز هر دین و ایمان شدم
مرا روزی عشق خدا پیشه بود
به قلبم صفا و وفا ریشه بود
الا یاوران به ظاهر درست
ببرّید قلب از سینه ی من نخست
دو چشمم بگیرید و کورم کنید
دگر زنده در خاک گورم کنید
که این تن دگر لایق یار نیست
که یار عاشق این تن زار نیست
شاعردريا



